تبليغاتX
راچینه های عبور
 

حس عجیبی دارم. سرم مثل یه حوض شده پر از ماهیای کوچیک. ماهیای کوچیک افکارم بدنبال یه تیکه بیسکوئیت یا شایدم از ترس دارن پی هم میدون و از سروکول هم بالا میرن... این ماهیای کوچیک هوامو طوفانی کردن. نمی ذارن تمرکز کنم.

این ماهیای کوچیک می خوان به یه نتیجه برسن. می خوان تصمیم بگیرن. پس باید بیشتر بدونن.

این ماهیای کوچیک ازینکه نذارن که بدونن غصه می خورن -ندونستن ترس داره- . اصلا ترس یعنی ندونستن...یعنی عدم احاطه یا شناخت.

این ماهیای کوچیک... این ماهیای کوچیک پی قوت قلب می گردن. این ماهیای کوچیک از گربه میترسن. ثابت کن که گربه نیستی!

همین.

اما هوا طوفانیه هنوز. فقط امیدوارم طوفانی باشه قبل از یه آرامش سفید...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388;ساعت 12:43; توسط شبرو ; |

 

حوصله و قصد آپ کردن نداشتم. طی وبگردیام یه سری به وبلاگ دختر ترشیده زدم

و همینجوری نیت کردم ولینک فال رو زدم. نتیجه حیرت انگیز بود!

آره بابا غصه چرا؟! بیخد خودمو درگیر کردم. این لحظه رو ثبت کردم تا یادم بمونه که:

گاهی گمان نمیکنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدای گدائی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388;ساعت 10:49; توسط شبرو ; |

 

بالاخره بعد از ۳ روز موفق شدیم امروز انتخاب واحد بنمائیم!... و بقول دوست عزیزی دوباره به امید دفاعی مقدس وارد میدان شویم!

و چقدر دلمان سوخت بحال همکلاسی محترممان که مشکلی نظیر ما داشت و پابپای ما از مسافتی بالغ بر شونصد کیلومتر (تربت جام) از پشت گوشی مراحل هلاکت این غول بی شاخ و دم را زیر نظر داشت و هی از پشت خط داد می زد که لنگش کن! تا بلکم مشکل او نیز حل شود... اما دریغ...

امروز که مسئول محترمهء تحصیلات تکمیلی پس از رفع و رجوع مشکل سیستماتیک پیج اینجانب شخصا انتخاب واحد ما را انجام داد. وقتی درخواست نمودیم آن بینوا را هم بنوازد... :

کلاس پر شده است!

"خدا بده برکت. از بچه های علوم دام ۳۰ نفر این ترم پایان نامه برداشتند!"

باشد که خدا در روز حذف و اضافه یاریش کناد!

پ ن: تا یادمان می آید عادت به شرح حال نویسی نداشتیم...  

پ ن ۲: شاید هم بتازگی این عادت را پیدا کرده باشیم. آخر می دانید؟ بین خودمان باشد... ما تازگی ها بسیار تغییر کرده ایم! 

پ ن ۳: امشب... دعا... 

 

یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388;ساعت 10:54; توسط شبرو ; |

 

 

می دانم

می دانم که گذشتن از تو

کار چشمهای من نیست

اما

تو هم

یادت نرود

پشت دیوار خاطرات... اصلاْ بیخیال... نه؟!

 

 

شعر از... ناشناس!

--------------

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:56; توسط شبرو ; |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388;ساعت 11:20; توسط شبرو ; |

 

 

 

سلام

خوبین؟ یه .. نه دوتا خبر مهم.

اولیش اینکه زدم یه پستی که زده بودم رو دیلیت کردم و اصلا نگاه نکردم ببینم نظری دارم یا نه! از دوست یا دوستانی که احیانا نظر داده بودن معذرت می خوام. بهرحال مجبور شدم دوباره بنویسمش. چون مربوط به بخش مهمی از زندگیمه!

دومیش هم اینکه این ترمم نشد دفاع کنم ایهاالنااااااس!

اصلا کی گفته دانشجوی فوق لیسانس باید ۴-۵ ترمه دفاع کنه؟ پس ماجرای جهد و درس وتلاش علمی و ... چی میشه؟! اصلا بزنیم بیرون ازین دانشگاه که چی؟ نه کاری داریم که چشم براهمون باشه از خیر سر...

ولش کن. بخدا سرسام گرفتم ازین مباحث سیاسی

میخوام بزنم به بیخیالی. نبینم و نشنوم. مثل همه شم. یه مرده. اصلا اگه بزنم بیرون ازینجا سرمو میتونم به چی گرم کنم که نبینم؟ اگه دغدغه ی درس نباشه... دغدغه های دیگه میاد سراغم...

ای بابا من که عددی نیستم. اون بالاییا خودشون بهتر صلاح ما رو می دونن مگه نه؟ مگه دلشون کم میسوزه واسه اوضاع من و تو؟ امیدمون اول به خداست و بعد اون بالاییها!!!... به من چه که فکر کنم کی راست میگه؟ بمن چه که بفهمم حقیقت چه رنگی داره؟ به من چه اصلا؟

دیگه بریدم. از همه چی بدم میاد. از خودم بیش از همه. میخوام اگه کسی بهم بگه چه دختر خوبی توی صورتش تف بندازم. می خوام بخزم کنج اتاقم و مشغول این بازیچه ی درس شم. مثل اسباب بازیای دوره بچگی

اما دریغ که بچگیامم از عروسکام متنفر بودم ...

راستی یاهو میل واسه شمام امروز "کن نات دیسپلی"ه؟!

خدا عاقبت هممون رو بخیر کنه...

التماس دعا.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 8:55; توسط شبرو ; |

 

****

سلام اى ذره‏ اى پيش تو خورشيد
سلام اى كوثر و ياسين و توحيد
سلام اى مظهر تطهير و پاكى
سلام اى گوهر دنياى خاكى
سلام اى زهره رخشنده زهرا
سلام اى شمع افروزنده زهرا
سلام اى آيه قرآن ثنايت
تمام آفرينش خاك پايت

****


 

 

نهارخوران- گرگان

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388;ساعت 8:0; توسط شبرو ; |

 

ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردند

تنورش بیت مستانه سراید

میا بی دف به گور من زیارت

که در بزم خدا غمگین نشاید... "مولوی"

 ایران سرزمینی است پهناور، دارای اقوام مختلف با آداب و رسوم و فرهنگ مخصوص به خود که هر کدام در پهنه جغرافیایی و فرهنگی خود در حال زیستند: کردها، گیلک ها، ترک ها، لرها و ... که تمامی این فرهنگ ها در زیر لوای یک فرهنگ بزرگتر به نام ایران به طور مسالمت آمیز در حال زیستند و فرهنگ ایرانی همچون نخ تسبیحی دانه های مختلف این فرهنگ ها را به هم متصل ساخته است که این اتحاد و همبستگی قرن هاست در جوار هم و بدون مشکلی ادامه داشته و دارد. حال چه چیز باعث این اتحاد و همبستگی شده است از عوامل مختلفی که وجود دارد، دو عامل اساسی و مهم را می توان برای آن برشمرد:

 ١- عرق ملی: در طول تاریخ هیچگاه اقوام در ایران با یکدیگر نزاع نداشته و با هم به جنگ نپرداختند، بلکه همیشه در مناسبت های ملی و جشن ها، با هم همدل بودند و در جنگ ها و تهدید های خارجی علیه کشور، یکدل و همبسته به مقابله به مثل پرداختند.

 ٢- دین یا مذهب: دومین عامل همبستگی ما ایرانیان مذهب و یکتاپرستی است که در بین تمام اقوام ایرانی به طور مشترک وجود داشت (و البته هنوز هم وجود دارد). چه قبل و چه در طول تاریخ مدون ایران هیچ ایرانی را غیر از خداپرستی نمی توان سراغ گرفت.تاریخ به یاد ندارد که ایرانی حتی در برحه ای کوتاه از زمان، بت پرست، ستاره پرست،... بوده باشد.

 اسلام برای شعور انسانی ارزش و مقامی والا قائل است.تا هنگامیکه ابتذال به تدریج وارد موسیقی شد و این هنر را از شان آسمانی اش به زیر کشاند و زمینی و شهوانی گشت. بی شک این نوع موسیقی در خور شان انسان مذهبی نبود. دین و اسلام آن موسیقی را ارج می نهد که آدمی را گام به گام و پرده در پرده نردبان معراج باشد. دف بخاطر ساختارش سازی شد برای اوج؛ نردبان ترقی اصوات تا عرش کبریایی، تا خدا.

غیرت کرد، دف و دین را انگار دو بال پرواز می داند با عشق. و خانقاه و مسجد جایگاه مقدسی که بی وضو ورود در آن جایز نیست.

 دف از چنگ و ناهید و بربط نواز         به قانون شرعش گرفتند باز

 عرفا و دراویش در خانقاه به عبادت مشغولند با نماز و سماع ، با ذکر گفتن و نذر دادن، شعر گفتن و دف زدن و یا همه این موارد در جمع.

حضور در خانقاه با یک لباس، با یک گویش و ظاهرخاص و دف وسیله ای می شود برای عبادت و وسیله ای می شود برای ارتباط برقرار کردن بین سالک و سلوک، عابد و معبود. دف در آنجا وسیله عروج روح از این جسم خاکی است که این کار جز با اعتقاد و ایمان قلبی میسر نیست. می توان برای اثبات این کلام ازعرفای بزرگ و کسانی که در مسائل عرفان و ذن و خروج روح از جسم فعالیت می کنند پرسید. به راستی که دف در خانقاه –و بطور کل در فرهنگ ایرانی–جایگاهی بس مهم و والایی داشته و دارد.

اما خروج دف از خانقاه را به استاد «محمدرضا لطفی» نسبت می دهند که در بین سال های ٦٠–٥٠ انجام گرفت و اولین کسی که دف را در موسیقی سنتی ایرانی وارد ساخته و نواخت استاد «بیژن کامکار» بود که ایشان را به عنوان پدر نوین دف نوازی می شناسند و همچنین ایشان برای اولین بار برای دف « نت »نوشتند.

و حال ساز دف را یکی از ارکان اصلی حفظ ریتم و نشاط ریتمی و حماسی قطعات موسیقی ایرانی می دانند. به قول معروف،هر جا که ساز کم می آورند به دف پناه می برند.

ساز دف را می توان از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار داد. چه در رابطه با ساختار و اجرای آن و چه از بعد حضور دف درخانقاه، موسیقی فولکلور،موسیقی سنتی و موسیقی ارکستر ملی. که در همه این موارد سلسله ای دراز باید.

**************************************************************

در بين مزامير داود (ع) در مزمور 149 (و بسياري ديگر) در آيه (بند) 3 چنين آمده است: نام او را با رقص تسبيح بخوانند، با بربط و عود او را بسرايند

 
   

همانند اين رقص تسبيح يا «رقص» در نزد صوفيان رقصي پديد آمده است و صوفيان مبادرت به چنين رقصي كه اصطلاحاً آن‌را رقص سماع گويند، مي‌نمايند و اين سماع يكي از برنامه‌هاي عملي مسلك تصوف است. حالت وجد و سماع در صوفيان (كه بعضاً افرادي با روحي لطيف هستند) غالباً با شعر و موسيقي و يا سخنان دلكش پير آغاز مي‌گردد و در هنگام سماع و در حلقه ذكر اين دف است كه با نواي خود سالك را تا مرحله‌اي از بي‌خودي پيش مي‌برد و از آنجاست كه سالك با هماهنگ كردن ريتم ذكر با نواي دف خواسته يا ناخواسته به هماهنگي با كل جمع سماع كننده مي‌رسد و اينجاست كه دف مسبب رفتن به سماع و ايجاد خلسه و خلجان و نهايتاً وصال به حق مي‌گردد و به همين دليل است كه هر گاه دفي در هنگام نوختن پاره مي‌شود صوفيان بر دف لفظ شهيد را اطلاق مي‌نمايند. در ارتباط با اهميت سماع مولوي چنين مي‌گويد: چون مشاهده كرديم كه به هيچ نوع به طريق حق مايل نبودند و از اسرار الهي محروم مي‌ماندند به طريق الطافت سماع و شعر موزون كه طباع مردم را موافق افتاده است، آن معاني را در خورد ايشان داديم.‏

 
       
     
       
   

متأسفانه ما تاريخ دقيقي از ورود دف به جمع‌هاي صوفيانه و كاربرد آن در مسأله سماع نداريم اما مي‌دانيم كه در قرن سوم هجري هنگامي كه ذوالنون مصري (فوت 245 هـ) از زندان متوكل آزاد شد صوفيان در مسجد جامع بغداد به دور او گرد آمدند و درباره‌ي سماع از وي اجازه گرفتند، و قوال شعري خواند و ذوالنون هم ابراز شادي كرد.‏

 
       
     
       
   

قوالان عرب اصولاً از دف براي نگاه داشتن ضربه‌هاي تقطيع در وزن شعر استفاده مي‌كردند. بنابراين شايد بتوان گفت ابتدا دف بدين وسيله به محفل‌هاي صوفيانه وارد گرديده و بعدها در مسأله سماع بطور جدي مورد استفاده قرار گرفته است، و آنچنان مورد استقبال و توجه صوفيان قرار گرفت كه مولوي در اين ارتباط چنين مي‌گويد:‏

 
       
   

مست شدند عارفان، مطرب معرفت بيا

 
   

زود بگو رباعيي، پيش درآ، بگير دف

 
       
   

و براي آن منزلت و شخصيتي خاص قايل گرديدند و به آن القاب و صفات متعدد نسبت دادند كه در زير به چند نمونه‌ي كوتاه آن مي‌پردازيم:‏

 
       
   

نظامي گنجوي ـ تشبيه دف به ساغر و مي و گلاب‌دان:‏

 
       
   

يكي بر جاي ساغر دف گرفته

 
   

يكي گلاب‌دان بر كف گرفته

 
       
   

حافظ ـ حكايت كننده‌ي اسرار عشق:‏

 
       
   

حديث عشق كه از حرف و صوت مستغني‌ست

 
    به ناله‌ي دف و ني در خروش و ولوله بود  
       
   

مولوي ـ 

 
    ميا بي دف به گور من زيارت  
    كه در بزم خدا غمگين نشايد  
       
   

و يا

 
       
    بي دف بر ما ميا كه ما در سوريم  
    برخيز و دهل بزن كه ما منصوريم  
       
   

و بسياري ديگر از اين قبيل.‏

 
       
   

سماع در محافل صوفيانه در زمان مولانا به اوج خود رسيده بود و در حدود اين قرن سماع به شكل بسيار گسترده در بين صوفيان رايج بود در اين باب هجويري چنين نوشته است: من ديدم از عوام، گروهي مي‌پنداشتند كه مذهب تصوف جز اين (جز سماع) نيست.‏

 
       
   

حضور دف در مجالس سماع

 
       
   

اهميت دف جداي از آن‌كه از نظر موسيقيايي در مد نظر باشد، در جايگاه عرفان و تصوف و سوق سالك به حالت جذبه، داراي مقام و ارجي به سزاست.‏

 
       
   

دقيقاُ نمي‌دانيم كه از چه زمان و توسط چه كسي دف به خانقاه برده شد، اما مي‌توان دانست كه تأثير دهي خاص آن، برايش پايگاهي مقدس به‌وجود آورده، در دف سه حال و مقام خاص براي سالك نهفته است كه در هيچ يك از آلات موسيقي نيست:‏

 
       
   

اول) حفظ و ايجاد كيفيت پرده براي صوفي.‏

 
       
    دوم) تأثير رواني با پديده‌هاي برون ريزي، از طريق كوبش، كه هر چه هيجان بيشتر شود، كوبش‌ها محكم‌تر و شديدترند و يا برعكس، و هر چه كوبش‌ها شديدتر و بجا باشند، در حضار و نوازنده هيجان بيشتر و خلجان عميق‌تري ايجاد خواهد شد.‏  
       
    سوم) نيايش و مناجات در شكل نواختن آن، كه نوازنده و يا بهتر بگوييم، كوبنده، با به كف گرفتن دف به صورت دست‌هاي در حال نيايش به سوي بالا با توجه به تأثير رواني از طريق كوبش‌ها، و به وجود آمدن نوعي خلسه‌ي هيپتوتيكي، حالت تسليم و تضرع به درگاه معبود در خود مي‌يابد.‏  
       
    و اين سه حالت در هيچ‌يك از آلات و ابزار موسيقي تا به اين حد نهفته نيست. ني و سه‌تار و ديگر وسايل موسيقيايي كه هر يك به تناسب حال و مجلس، حالت و موقعيت رواني ـ عرفاني خاصي به‌وجود مي‌آورند، هيچ‌كدام جامع هنر دف  براي عارف نيستند. كه استتار و در پرده بودن سالك و صوفي، خود مسأله مهمي است و بيهوده نبوده است كه پيران و شيوخ مجالس حال در اجتماع وجد و حال، در پشت پرده سماع مي‌نشستند و نوازندگان و ديگر سالكان و اغيار را در آن سوي پرده مي‌نشاندند تا به هنگام سماع و تأثيرپذيري از نواي موسيقي و شعر خواني قوالان، كسي شاهد تغييرات حالات چهره ايشان نباشد، كه خود حديثي مفصل در چرايي آن دارد و بايد در جمع خامان و نامحرمان بود و ديد تا علت را دانست.‏  
       
    برجستگي‌هاي هنر دف نوازي وابسته به اين اصل است كه در دست و كف چه كسي كوبيده شود و امواج كوبش آن، با محاسبة كدام اهل دقت و فن و بصيرت، به ارتعاش درآيد، تا تأثير مورد نظر از آن حاصل گردد، كه از گذر تصوف و عرفان، به روان شناسي و از آن به محاسبات فيزيكي و بحث تأثير و ميدان و دامنه ارتعاش امواج خواهيم رسيد و سخن به اطناب خواهد كشيد و هر يك از اين مقولات خود ميداني وسيع براي بررسي‌هاي دقيق علمي خواهند داشت كه در اين مختصر نخواهد گنيجد.‏  
       
    بيهوده و تصادفي نبوده است كه مولانا اشعار و تغزلاتي را كه در مجالس وجد و حال في‌البداهه مي‌ساخت جملگي ضربي و ريتميك و به قول عروضيان از نظر اوزان شعري داراي اوزان دوري هستند، كه در كوبه‌هاي دف جز به همان آهنگ و وزن، نمي‌توان سخني سرود و پايكوبي كرد، كه گاه همان پايكوبي‌ها، خود ياور و كمك پنجه‌هاي نوازنده‌ي دف است.‏  
       
    ساز دف در بين سلاسل مختلف صوفيه ايران و بالاخص اهل حق و قادريه منزلت و قربي به سزا دارد. در بيان اين معنا احمد بن محمد بن الطوسي عارف قرن هفتم چنين گفته است: حركات وجود آدمي دو سبب دارد، يا از داخل بود و يا از خارج، اگر داخل بود آن را جذبه گويند و اگر خارج بود آن را دف گويند. دايره دف اشارت است به دايره اكوان و پوست كه بر دف مركب است اشارت است به وجود مطلق و ضربي كه بر دف وارد مي‌شود اشارت است بر ورود واردات الهي كه از باطن بطون بر وجود مطلق وارد مي‌شود. سلاسل مختلف صوفيه تا آن حد براي ساز دف قداست و حرمت قايلند كه بدون وضو و طهارت دست بدين ساز نمي‌برند، با چنين مقام والا و اذعان به اين‌كه معلومات و ادراكات و فنون ما از اين موهبت الهي بسيار ناچيز است، باعث گرديده كه بسياري از دف نوازان و اساتيد مجرب و چيره دست جز در محافل انس و خانقاه‌ها دست به ساز نبرند و از مطرح شدن و ابراز وجود در صحنه موسيقي اين مرز و بوم خودداري نمايند

منبع

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388;ساعت 13:46; توسط شبرو ; |

================================

می خوام توی توالت فین کنم. محکم فین کنم تا تموم محتویات مخم خالی شه. سرم سنگینه.

کاش اینطوری راحت شم.
اونوقت کلم عین یه بادکنک میمونه که اول پر بادش کنن بعد بادشو خالی کنن!
بعد ازون چون واسه پیدا کردن افکار و خاطرات سابقم مجبورم کثافت رو بجون بخرم اصلا قیدشونو می زنم!
یه فین گنده می خوام و یه کلهء چروک مثل بادکنک خالی و دیگه فقط هیچ...

دم سال نوئی چقد همه عوض شدن!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388;ساعت 22:56; توسط شبرو ; |


فال قهوه، فال حافظ، فال رنگها، فال میوه، فال ازدواج، فال پی پی! فال بیسکوئیت! ....
هیچوقت به فال و طالع بینی معتقد نبودم. حتی تا قبل اینکه چند سال پیش توی دبیرستان جناب لسان الغیب - البته مطئنن کاملا سهوی!- با پشت دست مبارکشان محکم توی دهنم نزده بودند (روحت در آرامش  عزیز... حلالت کردم) به حافظ هم با تردید نگاه می کردم و این ماجرا بهانه ای، که نه! مقدمه ای شد واسه خوندن گاه بگاه اشعار حافظ .
چی می گفتم؟ آهان!
خیلی وقتا خندیدم به تلاش اطرافیانم برای خرید یا خوندن کتابهای رنگارنگ طالع بینی از هندی و چینی بگیر تا بورکینافاسوئی! یا مثلا نوبت گرفتن فال فلان چیز و کف و سقف بینی پیش فلان کس. این دنیای مزخرف همینه که هست و با دلخوشکنک این بازیا روبراه نمیشه. هممونم البته اینو می دونیم. خوب می دونیم تماشای لاجرم این کسوف لعنتی با این عینکای پلاستیکی بی خاصیت دردیو دوا نمیکنه، بجز خوشخوشان یه دورنمای خیالی هزار رنگ از یه آینده ی واقعی همیشه بهمین تکرنگی دنیایی که تاحالا بوده.
گاهی وقتام شده از سر کنجکاوی یا حادثه سرکی کشیده باشم به این کتابا. شایدم شده باشه که از سر تصادف یا نمی دونم چی، شخصیتی که تو این کتابا وصف شده با توجه به شناخت حالا شاید خیلی نصفه نیمه ایم که از خودم دارم، یکمی شبیه من بوده. البته بقول دوستی: "شاید اگه منم اون کتابو می خوندم حس میکردم شبیه منه!". الله اعلم!

شاید توی همین کتابا بود که اول بار با سانتور از نمادهای آذرماه آشنا شدم. موجودی افسانه ای نیمی انسان و نیمی اسب. تلفیق قدرت اسب و تفکر انسانی که در جدال دائمه با جسم و ذهن. و البته مردم گریز و خاص! در مورد سانتورها خیلی خوندم. شاید محبوب ترین شخصیت افسانه ایه برام.
سانتورها قدرت تیراندازی معرکه ای دارند و خیلی وقتا با یه جعبه تیر و کمان تصویر می شن. لااقل می دونم تو این خاصیت هیچ شباهتی به اونا ندارم. چه خوب یادمه که بچگیا جواب شیطنتهای گاه بگاه برادرم در پرتاب هر شیئ دورونزدیک بسمتم چجوری داده میشد! هیچوقت اون برق شادیو توی چشماش و خنده های بلندشو از یاد نمی برم وقتی اون شرق اتاق نشسته بود مثلا و تیر من از غرب اتاق سردرمیاورد!
درسته هیچوقت تیریو درست یه هدف نزدم. شاید هنوز فکر میکنم یه بچه سانتور کوچیکم و بنابراین حق دارم همش اینور و اونور یورتمه برم! حتی یبارم سعی نمی کنم موقعیت خودم و محیطو درست بسنجم تا لااقل تیرهامو حروم نکنم. تصور بلوغ وحشتناکه برام. بلوغ بوی قانون میده و من همیشه تو چیزایی که نتونستم درکشون کنم و تجربشون، قانون شکن بودم. این درحالیه که شیفته ی تجربه های نوام  و این دوگانگی همیشه گیجم می کنه.
دومین رویای قشنگم رها شدن تو دست باده. درست مثل یه برگ پاییزی. یه برگ رنگی با همون بیصدایی و سبکی (البته تا وقتی کسی هوس نکنه پا رو دمم بذاره که بدجوری صدام در میاد!). می خوام با باد همراه شم و اونقدر باسرعت که هیچ تصویریو جلو روم نبینم. هی! برو.... !!!
 یاد اخوان افتادم  و چمیدن جاودان پادشاه فصل ها بر اسب یال افشان زردش.

همیشه عاشق پاییز بودم. از مهرماه عید میگیرم! سال نوی من آغاز پاییز عزیزه. خیال خیزیدن زیر لحاف نمور مه... آغوش پاک رگبار، برگهای هزار رنگ درختای جنگل النگدره! اون رنگای آتیشی، حتی سرخ سرخ سرخ! لگد کردن انبوه برگهای خشک چنار کنار پیاده روی تو راه مدرسه، هوای خاکستری و سکوت قارقاری کلاغها! و ... پرواز با بااااااااااد به هر کجا که خواست! پاییز... فصل رسوایی مدعیان دروغین و شناخت چترشکن های راستین...

امسال اما فرق میکنه. سالروز میلادم مصادف شده با روز بزرگی. روز بلوغ و کمال دین! تصمیم گرفتم این رو به فال! نیک، و شاید یه شگون بگیرم. گویا باید به فال اعتقاد پیدا کنم. باید قدر این غدیر رو دونست. من هم باید بلوغ رو بچشم. هر چقدر هم وحشتناک باشه و غریب. باید روبرو شم.
دعا کنین برای یه جوجه سانتور...! نباید اینبار تیرش خطا بره...

 

 

 

 

 

 

 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387;ساعت 23:48; توسط شبرو ; |

خونهء باهار

 

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا حنجره

                          به ما که خسته ایم بگه، خونهء باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون، زبالهء سپور شده

مسافر امیدمون، رفته ازینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره

                          به ما که خسته ایم بگه، خونهء باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقّه رو، مهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم، خطّو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره

                          به ما که خسته ایم بگو خونهء باهار کدوم وره؟

"عمران صلاحی"

_____________________________________

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست.

همین...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387;ساعت 21:40; توسط شبرو ; |

 

حضور گم شدهء صدهزار آدم گم

حضور وحشی ِ رنگ

طنین نعره  مسلول و خندهء مسموم

طنین دغدغه، جنگ

یکی به عربده گفت:

درود بر آبی!

به هرکجا که روی، رنگ ِ آسمان آبی ست

به طعنه

گفت کسی با غرور و بیتابی:

ولی نبود آبی

میان هیچ رگی، خون ِ هیچکس هرگز

درود بر قرمز!

فضای ساده و سبز زمین ِ آزادی

در انفجار صدای ترقه ها، در دود

90 دقیقه کدورت

90 دقیقه کبود

...

در آستانهء در

غریب و مزده طفلی کنار وزنهء پیر

به فکر سنجش وزن هزار  ناموزون

و پیرمردی گنگ

       تکیده

               تشنه

                   به دنبال لقمه ای روزی

کدام استقلال؟!

کدام پیروزی؟!

 

 

"مرتضی امیری"

   

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387;ساعت 23:55; توسط شبرو ; |

گاه شیخ  می فرمود:

" امام حسین (ع) مشتری زیاد دارد، ممکن است امام های دیگر هم  همین طور باشند، ولی خدا مشتری ندارد!

من دلم برای خدا می سوزد که مشتری هایش کم است. کمتر کسی می آید بگوید که من خدا را می خواهم و می خواهم با او آشنا شوم.

در حالیکه تو به خداوند محتاجی، خداوند عاشق توست." *

در حدیث قدسی آمده است:

"یَا ابُنَ آدَمَ! اِنّی احِبّکَ فَانتَ اَیضاً اَحبِبني." 1

"عبدی! اَنا و حَقّی لکَ مُحِبٌ، فَبحقّی عَلیکَ کُن لی مُحِباً:

بنده ی من سوگند به حق خودم دوستدار تو هستم، پس سوگند به حق من بر تو، مرا دوست بدار."2

 ( برگرفته شده از کتاب کیمیای محبت. یادنامه ی مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) )

                                   --------------------------------------------------------------

 * یاد خاطره ای از یکی از بستگان افتادم که در سفر حج  کنار خانه خدا از خانمی یاد می کرد که با دیدن کعبه چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که مرتب  "یا امام حسین" می گفت. قصدم زیر سوال بردن مقام شامخ معصوم (ع) نیست. اما این خانم گویا آشنای نزدیک تر رو نمیدید!

1. المواعظ العددیة. 419

2. ارشاد القلوب. 171

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387;ساعت 17:28; توسط شبرو ; |

 

حلول ماه مبارک رمضان بر همه ی دوستان تهنیت باد...

باشد که سفره ای از نور و ایمان ماحصل این گشت و گذار یک ماهه گردد.

از تمام عزیزان التماس دعا دارم.

                             ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387;ساعت 21:16; توسط شبرو ; |

 

آره؟!

   استثنائاً اینبار یه کاریکاتور گذاشتم و نیازی به نقاشی من توی این پست نمی باشد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387;ساعت 17:38; توسط شبرو ; |